شوهر، پسرم و من ماههاست که زندانی هستیم - با وجود اینکه شهروندان دائمی قانونی بوده و سابقه کیفری نداریم. این یک کابوس تحمل ناپذیر و بیپایان است.
نوشته مریم طهماسبی، The Nation (نشریه نیشن)، ۱۱ اوت ۲۰۲۶
اسم من مریم طهماسبی است و من استاد روانشناسی و آمار در کالج پیرس لس آنجلس هستم - یا بهتر بگویم، تا ۹ آوریل که زندگی من و خانوادهام برای همیشه تغییر کرد، بودم.
آن روز، داشتم در کلاس، درس میدادم که پسرم به من پیامک داد پدرش او را از مدرسه برنداشته و به تلفنش پاسخ نمیدهد، که بسیار برخلاف عادت اوست. پسرم را از مدرسه برداشتم، با وحشت به خانه برگشتم و با پلیس تماس گرفتم، فکر کردم که حتماً اتفاق وحشتناکی برای او افتاده است. با این حال، هرگز به ذهنم خطور نکرد که ممکن است توسط آیسیای بازداشت شده باشد. ما شهروندان دائمی قانونی با کارت سبز معتبر هستیم. شوهرم، عیسی هاشمی، نیز استاد است و زندگی خود را وقف راهنمایی دانشجویان دکترا در گروه روانشناسی کسبوکار مدرسه شیکاگو کرده است. ما هر دو راهنمای بسیاری از نامزدهای دکترا بودهایم که در میان آنها کهنهسربازانی هستند که دههها به این کشور خدمت کردهاند. ما هیچ سابقه کیفری نداریم - حتی یک برگه جریمه رانندگی. من به «حاکمیت قانون» اعتقاد داشتم و مطمئن بودم که اگر مشکلی در وضعیت مهاجرتی ما وجود میداشت، دولت از طریق کانالهای قانونی به ما اطلاع میداد.
وقتی فهمیدم که یک کارزار افتراآمیز آنلاین بدون هیچ اساس و اعتبار قانونی، دولت آمریکا را متقاعد کرده است که کارت سبز ما را یکشبه و بدون روند دادرسی عادلانه و حتی بدون اطلاع به ما لغو کند بیشتر شوکه شدم. دولت تصمیم گرفته بود شوهرم را به خاطر فرزندیِ زنی که در سال 1979 میلادی از جمله گروگانگیران ایرانی بود، مجازات کند.*
من به اینجا آمدم چون میخواستم برای خودم و خانوادهام زندگیای بسازم که با اعمال خودم تعیین شود، نه اقدامات هیچ کس دیگری. اما اکنون زندگی ما به خاطر کاری که شخص دیگری حدود ۵۰ سال پیش انجام داده است، از هم پاشیده.
تصور کنید که شما یک زن مستقل هستید که هر روز در میان امواج تبعیض جنسی و مردسالاری دست و پا میزنید، و سپس به شما گفته میشود که نه تنها ایدهها و دستاوردهای علمی خودتان اهمیتی ندارند، بلکه به نحوی شما اکنون مسئول تصمیماتی هستید که هرگز نگرفتهاید و چیزهایی که قبل از به دنیا آمدنتان رخ دادهاند و اینکه شما هویت مستقلی ندارید و وجودتان را میتوان بر اساس روابط خویشاوندی نفی کرد. این مجازاتِ خونی است. من امیدوار بودم که ایالات متحده آمریکا، کشوری که دوستش داشتم، متفاوت باشد.
در نهایت، موقعیت تلفن شوهرم نشان داد که او در مرکز آیسیای در مرکز شهر لس آنجلس میباشد. یک دقیقه آنجا با او صحبت کردم. او گفت، به او گفته شده بود که در حالی که او دستگیر شده، پسرم و من در امان هستیم. معلوم شد که آن دروغ بوده است. روز بعد، وقتی پسرم را به مدرسه میبردم، ماشین من توسط ماشینهای وزارت امنیت داخلی محاصره شد و من و پسرم بازداشت شدیم. مجبور شدم مساهده کنم که پسرم، که دبیرستانی است و ۱۲ سال است ساکن قانونی کالیفرنیا بوده، دستبند به دست میشود. ما یکشبه از لس آنجلس به تگزاس منتقل شدیم، در شرایط وحشتناکی که در این نامه به آنها نمیپردازم. از آن زمان تاکنون در تگزاس ماندهایم.
پسرم و من بیش از ۱۲۰ روز را در مرکز پردازش مهاجرت دیلی سپری کردهایم، دور از شوهرم که به مرکز بازداشت تگزاس جنوبی در پیرسال واقع در تگزاس برده شده است. آنجا، او با شرایط حتی وحشتناکتری روبروست و آنها را تنها تحمل میکند. وقتی درخواست کردم که شوهرم به ما در دیلی، به اصطلاح «مرکز بازداشت خانواده» (که وجود چنین اصطلاحی به خودی خود عمیقاً نگرانکننده است)، ملحق شود، به من گفته شد که در مورد خاص ما، جدایی خانوادگی سیاست و قاعده است.
برایم سخت بوده که بفهمم چگونه این اتفاق میتواند برای افرادی رخ دهد که هرگز قانون را زیر پا نگذارده اند، در سیستمی که من فکر میکردم مبتنی بر حاکمیت قانون است.
ما چهار ماه اخیر را در جهنم گذراندهایم و سلامت جسمی و روانی ما به گونهای رو به زوال رفته است که ممکن است سالها جبرانناپذیر باشد. ما فقط اجازه داریم هر دو هفته یک بار، به مدت ۱۰ دقیقه و تحتِ نظر، با شوهرم صحبت کنیم. پسرم، که فقط انگلیسی صحبت میکند و از پیشدبستانی در سیستم آموزشی کالیفرنیا بوده، به سختی میفهمد که چرا تنها کشوری که آن را خانه خویش میداند، این گونه با او رفتار میکند.
آنچه برای ما رخ داده، به طور خاص برای شکستن جسم و روح ما طراحی شده است. من مادر هستم، نه شهید، بنابراین همیشه سلامت و رفاه پسرم را بر هر رویا یا آرزویی که دارم ترجیح میدهم. اما حتی زمانی که این تصمیم دشوار را گرفتیم که از ما خواسته شود مجاز شویم داوطلبانه ایالات متحده، جایی را که کشور و خانه خود میدانیم ترک کنیم - دولت نه تنها مخالفت کرد، بلکه اعلام کرد که نسبت به هر تصمیم قضایی که به ما اجازه خروج دهند، اعتراض خواهد کرد.
به عبارت دیگر، آنها میخواهند بازداشت نامحدود ما را بدون هیچ پایانی ادامه دهند. اما با چه هدفی؟ من بارها و بارها این سوال را از خودم پرسیدهام. هیچ دلیلی نمیتوانم برای اینکه چرا ما را در معرض این مصیبت تنبیهی قرار میدهند، پیدا کنم. ما پول یا قدرتی نداریم که به ما کمک کند، از ما محافظت کند، یا مراعاتی برایمان کسب کند. ما دو معلم از طبقه کارگر هستیم که زندگی کارگری در آپارتمانی اجارهای داشتیم و هرگز تصور نمیکردیم چنین چیزی برایمان اتفاق بیفتد.
به همین دلیل به کمک شما نیاز داریم. ما در درد و رنجی عظیم بوده و در کابوسی غیرقابل تحمل و بیپایان گرفتار شدهایم. خواست من این است که پسرم زندگی عادی داشته باشد، نه اینکه روزهایش را در این مرکز بازداشت وحشتناک در دیلی بگذراند. هیچ کودکی سزاوار این نیست. هیچ انسانی سزاوار این نیست. ما از هر فرد با وجدانی میخواهیم که به ما کمک کند تا به این کابوس پایان دهیم. چیزهای بیشتری هم هست که میخواهم بگویم، اما این نسخهی محتاطانهایست که در حال حاضر گفتن آن را بیخطر میدانم. با این جمله پایان میدهم: اگر افتادنِ این اتفاق برای ما، برای خانوادهای قانونمدار متشکل از دو استاد و یک پسر جوان ممکن باشد، میتواند برای هر کسی بیفتد.
یادداشت مترجم
*عیسی پسر معصومه ابتکار است که توسط دانشجویانی که کارکنان سفارت آمریکا را در تهران به گروگان گرفتند (۱۹۸۱-۱۹۷۹) به دلیل تسلط خوبش بر انگلیسی آمریکایی (با والدینش در پنسیلوانیا زندگی کرده بود) به عنوان سخنگو انتخاب شد. رسانههای آمریکایی او را «مری جیغزن» لقب دادند. او از ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۵ و مجدداً از ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۷ ریاست سازمان محیط زیست ایران را بر عهده داشت، پس از آن از ۲۰۱۷ تا ۲۰۲۱ معاون رئیسجمهور در امور زنان و خانواده بود. او در حال حاضر استاد تماموقت گروه ایمونولوژی دانشکده علوم پزشکی دانشگاه تربیت مدرس در تهران است.
تمام نشریات ما رایگان و تحت مجوز کپیلفت هستند.
آنها میتوانند به طور کامل یا جزئی،
مشروط به شرایط زیر بازنشر شوند:
عنوان و محتوا باید حفظ شود (متن، تصاویر، یادداشتهای ویراستار یا مترجم، ستونهای جانبی)
از نویسنده (گان) و/یا مترجم(ین) باید نام برده شود
یک لینک قابل کلیک به منبع باید ارائه شود.
هرگونه کسب درآمد یا استفاده تجاری از این نشریات ممنوع است و مشمول اقدامات قانونی خواهد شد.

