چرا اسرائیل و آمریکا دربارهٔ تغییر رژیم در ایران اینقدر اشتباه کردند
اسرائیل با استفاده از همان شبکهای از تبعیدیها، لابیگران و اندیشکدههایی که دو دهه پیش آمریکا را به باتلاق عراق کشاندند، ترامپ را هم به جنگ با ایران سوق داد.
سال ۲۰۱۸، وقتی دوباره حرف «تغییر رژیم در ایران» در محافل آمریکایی، اسرائیلی و سعودی داغ شده بود، مقالهای نوشتم و گفتم این تصور، چیزی جز توهم نیست.

حتی پیشتر، در کتاب ایران، جنبش سبز و آمریکا توضیح داده بودم که اعتراضهای مردم ایران را نباید پروژهای برای براندازی به حساب آورد. آن جنبش، بیش از هر چیز، تلاشی برای دستیابی به آزادیهای مدنی بود؛ نه فرصتی برای دخالت نیروهایی که خودشان در فلسطین متهم به جنایتاند و حالا میخواهند با شعار «آزادی ایران» برای خود مشروعیت بخرند.
چندی پیش، در گفتوگویی با شبکهٔ LBC در بریتانیا، بعد از آتشبسی که میان ایران و آمریکا در اسلامآباد شکل گرفت، دوباره به همان نوشتهها اشاره کردم. مجری برنامه از من پرسید: اگر افرادی مثل شما در آمریکا حضور دارند و دربارهٔ ایران مینویسند، چرا سیاستمداران آمریکایی باز هم گرفتار چنین اشتباههایی میشوند؟
پاسخ ساده بود: چون کسانی مثل من طرف گفتوگوی محفلهای حامی تغییر رژیم نیستند. آنها سراغ کسانی میروند که حرفی را بزنند که دوست دارند بشنوند.
و این همان پرسش اصلی است: چه کسانی به دولت آمریکا این تصویر خیالی را فروختند که میشود ایران را با بمباران، تحریم و فشار نظامی از هم پاشید؟
پاسخ نویسنده روشن است: نتانیاهو و حلقهٔ امنیتی اسرائیل ترامپ را قانع کردند که جمهوری اسلامی ظرف چند روز فرو میریزد. اما این پروژه فقط کار اسرائیل نبود. گروهی از ایرانیان تبعیدیِ حامیِ تغییر رژیم هم در این مسیر نقش داشتند؛ افرادی که سالهاست از اندیشکدههای آمریکایی مثل هوور، بروکینگز و هریتیج، برای فشار و جنگ علیه ایران تبلیغ میکنند. رسانههایی مثل نیویورک تایمز هم تریبون این جریان شدند.
به گفتهٔ نویسنده، ایرانیها این چهرهها را خوب میشناسند. حالا وقت آن است که آمریکاییها هم بشناسندشان؛ کسانی که برای پیشبرد اهداف سیاسی خود حاضرند کشور زادگاهشان را به میدان جنگ تبدیل کنند و جوانان آمریکایی را هم به دل جنگ بفرستند.
«کدام مسیر به سوی پارْس؟»
نویسنده به سندی اشاره میکند به نام ?Which Path to Persia که سال ۲۰۰۹ در مرکز سابانِ مؤسسهٔ بروکینگز منتشر شد؛ سندی که بهگفتهٔ او عملاً نقشهٔ راه برخورد آمریکا با ایران بود.
در این گزارش، ایران نه بهعنوان یک کشور عادی، بلکه بهعنوان «مسئله»، «تهدید» و «خطر» معرفی میشود؛ چیزی که باید به شکلی مهار یا خنثی شود.
راهکارهای پیشنهادی هم روشن بودند:
فشار دیپلماتیک،
اقدام نظامی،
یا تغییر رژیم از طریق اعتراضات، شورش یا کودتا.
نویسنده یادآوری میکند که سالها پیش از جنگ اخیر، همین ایدهها در اندیشکدهها و رسانهها مطرح میشد و کمکم به سیاست رسمی تبدیل شد.
او در این میان از عباس میلانی و برخی دیگر از چهرههای ایرانیِ مقیم آمریکا نام میبرد که بهگفتهٔ او، سالهاست در فضای فکری واشنگتن از تغییر رژیم در ایران دفاع کردهاند.
تکرار الگوی عراق
به باور نویسنده، ماجرا شباهت زیادی به پروندهٔ عراق در آستانهٔ حملهٔ ۲۰۰۳ دارد.
آن زمان هم چهرههایی مثل احمد چلبی و کنعان مکیه در رسانهها و محافل سیاسی آمریکا حضور پررنگ داشتند و تصویری از عراق ارائه میکردند که بعداً نادرست از آب درآمد؛ از جمله ادعای وجود سلاحهای کشتار جمعی.
رسانههای آمریکایی، بهویژه نیویورک تایمز، آن روایتها را مرتب تکرار میکردند تا فضای لازم برای حمله فراهم شود.
از نگاه نویسنده، امروز همان الگو دربارهٔ ایران تکرار شده است:
اندیشکدهها «کارشناس ایران» تولید میکنند، رسانهها همان صداها را بازتاب میدهند، و سیاستمداران هم بر پایهٔ همان تحلیلها تصمیم میگیرند.
او میگوید نتیجه این شده که دولت آمریکا و اسرائیل گرفتار این تصور شدند که حکومت ایران بسیارضعیفتر از واقعیت است و میتوان آن را ظرف چند روز سرنگون کرد.
«همان نمایش قدیمی، با بازیگران تازه»
نویسنده سپس به رضا پهلوی اشاره میکند و او را نمونهای از همان الگوی قدیمی میداند:
اپوزیسیونی دور از ایران که سالها خارج از کشور زندگی کرده اما همچنان خود را آلترناتیو حکومت معرفی میکند.
او همچنین از پروژههای فرهنگی و رسانهایای یاد میکند که بهگفتهاش در سالهای گذشته به شکلدادن تصویری اهریمنی از ایران کمک کردهاند؛ از جمله اقتباس سینمایی لولیتاخوانی در تهران.
از نگاه او، پس از پایان دوران کلاسیک «شرقشناسی»، حالا اندیشکدهها و رسانهها نقش اصلی را در تولید روایتهای سیاسی دربارهٔ خاورمیانه بازی میکنند؛ روایتهایی که اغلب بیش از آنکه بر شناخت واقعی استوار باشند، بازتاب خواستههای سیاسی واشنگتناند.
جمعبندی نویسنده تند و صریح است:
او معتقد است بخشی از تبعیدیان ایرانیِ فعال در آمریکا نهتنها به ایران، بلکه حتی به منافع آمریکا هم بیاعتنا هستند؛ چون آمادهاند برای پیشبرد پروژهٔ سیاسی خود، دو کشور را وارد جنگی ویرانگر کنند.
بهنظر او، بسیاری از آمریکاییها امروز دیگر از جنگهای بیپایان خسته شدهاند و نمیخواهند بار دیگر قربانی اطلاعات غلط، تبلیغات سیاسی و رؤیای «تغییر رژیم» شوند.
و در نهایت این پرسش را مطرح میکند:
اگر کسی حاضر است برای حمله به کشور خودش لابی کند، چرا باید تصور کنیم به کشور میزبانش وفادار خواهد بود؟

