من عکسهای کودکان مرده را دیدم. در ارتش اسرائیل به ما گفته بودند که فقط تروریستها را میکشیم
یائل، یک کهنهسرباز ۲۲ ساله که در غزه و لبنان مورد آزار قرار گرفته است
تام لوینسون، هاآرتص،2026/8/6
یائل، امدادگر پیشین ارتش اسرائیل، پس از آنکه در هماهنگی آتش توپخانهای که به کشته شدن غیرنظامیان در غزه انجامید، خدمت کرده است ، با آسیبهای روانی فلجکننده و پشیمانی دستوپنجه نرم میکند. انتظار طولانی او برای دریافت درمان، نشاندهنده ناتوانی ارتش در مراقبت از سربازانی است که بر اثر جنگ تغییر یافتهاند.
یائل آرزو دارد پرستار بخش مراقبتهای ویژه نوزادان شود و زندگی خود را وقف نوزادانی کند که برای بقا میجنگند. او توضیح میدهد: «متوجه شدم که میخواهم تا جایی که ممکن است به مردم کمک کنم تا کفاره هر آنچه انجام دادهام را بدهم، برای تمام نوزادان کشتهشده.»
یائل، که خواسته نام واقعیاش فاش نشود، ۲۲ ساله است. وی در اوت ۲۰۲۲ به نیروهای دفاعی اسرائیل پیوست. میگوید در آن زمان بسیار باانگیزه بوده، میخواسته نقشی ایفا کند و خدمت رزمی معناداری انجام دهد. ارتش به حرفش گوش داد و خواستهاش را برآورده کرد.
او دوره مقدماتی رزمی و سپس آموزش پایه را گذراند و در یک گردان از نیروی توپخانه منصوب شده، به عنوان امدادگر آموزش دید. توضیح میدهد که سربازان زن رزمی در «مرکز هدایت آتش پیشرو» خدمت میکنند ـ نامی پرطمطراق، به سبک ارتش. اما در عمل؟ « یک نوع نفربر زرهی با سیستمهای کنترل آتش توپخانه است.» یائل میگوید وظیفهاش «محاسبه دادههای شلیک، آمادهسازی اهداف و ارسال آنها به سربازان» بود.
“یائل: کابوس میبینم. در ذهنم کودکان مرده و مادران گریان را میبینم. تصور میکنم که اجساد را میبرند. احساس گناه رهایم نمیکند. چطور ممکن بود؟ من یک کودک بیگناه را کشتهام، من بودم که اهداف را وارد سیستم کردم، بار آن بر عهده من است.”
در شرایط عادی، شلیکهای عملیاتی نادر است، اما خدمت او مصادف با روزگار دیگری بود که روزهای آرام در آن کمیاب بودند. او هم در نوار غزه و هم در لبنان خدمت کرد و به سربازان در شلیک هزاران گلوله توپخانه کمک نمود. تنها پس از ترخیص بود که عواقب آن را درک نمود.
او میگوید: «از ارتش خارج شدم و از تعداد کودکان کشتهشده آگاه و شوکه شدم. به طور وسواسی در اینترنت به جستجوی اطلاعات پرداختم. به دنبال محلههایی که به آنها حمله کرده بودیم و روستاهای مربوطه گشتم. دیدم که در آن مکانها افراد بیگناه زیادی کشته شدهاند، عکس کودکان مرده را دیدم. در ارتش به ما گفتند که ما فقط تروریستها را میکشیم، اما این دروغ است. آتش توپخانه دقیق نیست؛ ارتش اصابت در شعاع ۵۰ متری را یک اصابت خوب تلقی میکند.”
شعاع تأثیر برای وی فقط یک آمار نظامی نیست. «من به کابوس دچارم. در ذهنم کودکان مرده، مادران گریان را میبینم. تصور میکنم که اجساد را میبرند. احساس گناه رهایم نمیکند. چطور ممکن بود؟ من یک کودک بیگناه را کشتهام، من بودم که اهداف را وارد سیستم کردم، بار آن بر عهده من است.»
او یک سال و نیم پیش از نیروهای دفاعی اسرائیل مرخص شد؛ درک عواقب واقعیتی که در آن مشارکت داشت، هر لحظه ملموستر میشد. یکی از روانپزشکان معالج او نوشته: «او درد روانی غیرقابلتحملی را تجربه میکند. او علائم قابلتوجهی از تمام معیارهای تشخیصی اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) را نشان میدهد... وضعیت روانیاش پیچیده و دشوار باقی مانده است.»
یائل: «در ذهنم کودکان مرده، مادران گریان را میبینم. تصور میکنم که اجساد را میبرند.»

از ۷ اکتبر، هاآرتص با بیش از ۳۰۰ نفر گفتوگو کرده است که از آسیبهای روانی ناشی از جنگ رنج میبرند. برخی از تجارب شدید رزمی و ابتلا به PTSD گزارش دادند. برخی دیگر احساس گناه شدید را به خاطر مرگ همرزمانشان در نبرد یا غیرنظامیان در ۷ اکتبر توصیف کردند. اخیراً، آستانه شرم فرو ریخته است. تعداد فزایندهای از سربازان از آسیبهای اخلاقی که از آن رنج میبرند صحبت میکنند، که اغلب مرتبط با مشاهده یا مشارکت در جنایات جنگی رایج در نوار غزه است. در مورد یائل، ترکیب همه این آسیبها منجر به PTSD در او شد.
با این حال، روند به رسمیت شناختن PTSD او توسط وزارت دفاع، ماهها در مرحله اولیه متوقف ماند. در نتیجه، او فقط به مراقبتهای اولیه پزشکی دسترسی داشت و از مزایای مالی، اجتماعی و درمانهای جایگزین (از جمله مصرف ماریجوانای پزشکی) محروم بود.
در واقع، وزارت دفاع تنها در همین هفته و چند ساعت پس از پیگیری هاآرتص از ارتش و وزارتخانه، وضعیت او را تغییر داد. بخش توانبخشی سپس به یائل اطلاع داد که درخواست به رسمیت شناختن او پذیرفته شده است، زیرا ارتباط علّی روشنی بین وضعیت روانی او و خدمت نظامیاش احراز شده است.
تأکید بر «ارتباط علّی روشن» است، زیرا برای به رسمیت شناخته شدن توسط وزارتخانه، مستندسازی نظامی تمام فشارهای وارده لازم است. با این حال، ارتش مدارک ناقصی ارائه کرده بود. در حالت ایدهآل، فرماندهان باید برای هر رویداد غیرعادی گزارشی پر کنند، اما این روند اغلب نادیده گرفته میشود. این به ویژه در مواردی صدق میکند که فرماندهان مرتکب اشتباه شده، از اختیارات خود فراتر رفته یا بدتر عمل کردهاند. یک افسر بخش پرسنل میگوید: «آنها ترجیح میدهند مسائل را پنهان کنند و همه چیز را در داخل یگان نگه دارند، که تأیید رویدادها و راستیآزمایی گزارشها را بسیار دشوار میکند.»
در چنین مواردی، بر عهده سربازان آسیبدیده است که اظهارات و مدارک را جمعآوری کنند. یائل حدود یک سال قادر به تماس با هیچکس نبود. او به یاد میآورد: «نمیخواستم با این موضوع کنار بیایم. میخواستم یک زندگی عادی داشته باشم. فکر کردم فقط یک مرحله موقتی است، اما تمام نشد.» اندکی قبل از پیگیری هاآرتص، او عکسها و فیلمهایی را ارسال کرد که وقایع روزهای اول جنگ را مستند میکرد. همچنین سه اظهارنامه از فرماندهانش به بخش توانبخشی ارائه شد که در میان چیزهای دیگر، آنچه را که در یک پاسگاه در مرز لبنان متحمل شده بود، شرح میداد.
او در گفتوگو با هاآرتص به یاد میآورد: «هرج و مرج و وحشت حاکم بود. در حالی که این اتفاق میافتاد، با یک دوست در تماس بودم که در [ناحال اوز] بود. بعد از چند ساعت ارتباط با او قطع شد.» بعداً فهمید که یک تروریست نارنجکی به سمت دوستش پرتاب کرده و او را در دم کشته است. سوگ از دست دادن او بعدها آغاز شد؛ در ابتدا فقط وحشت بود. او میگوید: «تهدید واقعی برای پاسگاه وجود داشت. پیشبینی میشد که آنها سعی کنند شلیک کنند. وقتی هشدارهای نفوذ تروریستها هم رسید، ما را از پاسگاه به بیرون در میدان فرستادند.»
یک روز و نیم بعد، یائل و همرزمانش به پاسگاه بازگشتند، اما نه به خاطر پایان یافتن هشدارها. او توضیح میدهد: «ما را به عقب فرستادند زیرا پاسگاه دارای سامانه گنبد آهنین است و نمیتوان آن را رها کرد. باید محافظت میشد.» حدود یک هفته بعد، گردانی که در آن خدمت میکرد به منطقه نزدیک نوار غزه منتقل شد. به یائل و سه سرباز زن دیگر دستور داده شد که بمانند و از پاسگاه شمالی محافظت کنند. فقط یک فرمانده زن از گردان دیگر با آنها ماند، اما او نیز پس از چند روز مجبور به رفتن شد.
او میگوید: «ما چهار سرباز زن بودیم که به حال خودمان در پاسگاه در مرز لبنان رها شده بودیم، در برابر خطر نفوذ، و حملات موشکی و پهپادی. آنقدر ترسیده بودیم که شروع به جمعآوری سنگ کردیم، مبادا مهماتمان تمام شود. هر کدام از ما فقط پنج خشاب داشتیم و فکر میکردیم اگر تروریستهای یگان رضوان حزبالله بیایند، در یک ثانیه تمام خواهند شد.»
او میگوید: «فقط هشت ماه از خدمتم در ارتش میگذشت، مسنترین نفر بین ما چهار نفر من بودم و تنها امدادگر. مدام فکر میکردم: اگر حمله شود چه کار کنم؟ تمام تجهیزات پزشکی به غزه فرستاده شده بود. حتی یک برانکارد هم نداشتم. به خاطر تمام این استرس، شروع به آسیب زدن به خود کردم، چون نمیدانستم چگونه با آنچه تجربه میکردم، با خطر جانی و با ترس کنار بیایم. خودم را میخراشیدم، موهایم را میکندم، خودم را میزدم تا کبود میشدم.»

او تأکید میکند که نگرانیشان به هیچ وجه اغراقآمیز نبود. آنها در خطر واقعی بودند. یک موشک در نزدیکی پاسگاه اصابت کرد. او به یاد میآورد: «آنقدر نزدیک بود که موج انفجار را حس کردم. مطمئن بودم که خواهم مرد.» پس از این حادثه، هیچ فرماندهی با آنها تماس نگرفت تا احوالشان را بپرسد. چه زمانی فرمانده گردان با آنها تماس گرفت؟ بعد از اینکه مادرش به او نوشت، چون یائل مادرش را از وضعیت روانیاش مطلع کرده بود. متعاقباً، فرمانده با یائل تماس گرفت، اما نه لزوماً از سر نگرانی برای سلامتی او. بلکه ظاهراً به او تهدید مجازات کرد، چون محل استقرار سربازان را به مادرش فاش کرده بود. وی هیچ کمکی به او ارائه نکرد چه برسد به حمایت. یائل میگوید: «کاملاً رهایمان کردند. حتی غذا هم تمام شد.»
فقط به لطف یک افسر ذخیره از لشکر که تقریباً تصادفی به پاسگاه رسید، چهار سرباز زن تخلیه و به همرزمانشان در گردان نزدیک غزه فرستاده شدند، مستقیماً به میدان نبرد. هیچکس از آنها حمایت روانی یا کمکی برای پردازش تجربیاتشان ارائه نکرد. پس از آن، اوضاع بدتر شد. یائل به یاد میآورد: «روزهای بسیار سختی بود و حوادث بسیار شدیدی. دست از جنگ برنداشتیم. موقعیتهای بسیار جدی پیش آمد که از آتشبندری استفاده کردیم تا نیروهایی را در نوار غزه نجات دهیم که در خطر فوری بودند. فریادها، تیراندازیها را با تماسهای بیسیم میشنیدم. تمام مدت باید آماده خدمت میماندم و اهداف را وارد میکردم. این کار را با چشمانی اشکآلود انجام میدادم.»
در آن زمان، صداهایی که میشنید در تخیلش حک شد و به کابوسهایی تبدیل شد که ساعات، هفتهها یا ماهها بعد ظاهر شدند. او میگوید: «صبح از خواب بیدار میشدم و مدام فریاد میشنیدم. نمیدانستم چگونه با واقعیتی که در آن زندگی میکردم کنار بیایم: سربازان کشته و زخمی میشدند و من باید با این موضوع کنار میآمدم که زندگی آنها به دستان من بستگی دارد، که شانس زنده ماندنشان را تحت تأثیر قرار میدادم. این تبدیل به احساس گناه شد. تا امروز با آن زندگی میکنم. فریادها را به یاد دارم. کابوس میبینم. از دیدن سربازان در لباس فرم میترسم، چون بلافاصله تصور میکنم که خونریزی میکنند، زخمی شدهاند، اعضای بدنشان قطع شده است. ذهنم وقتی سربازان را میبیند اینگونه واکنش نشان میدهد.»
بهنظر میرسد که در بازنگری، حتی آنچه را که ندیده یا نشنیده بود، در افکارش ملموس شد. تبدیل به دشمنانی شد که از آنها میترسید و در زمان واقعی چیزی بیش از اهداف نبودند، پسازاین به انسانها، به قربانیانی تبدیل شدند. زمانیکه یونیفورم به تن داشت، به این موضوع نمی کرد. به سختی میتوانست با فشار روانی روزانه و فزاینده کنار بیاید.
تا امروز با آن زندگی میکنم. فریادها را به یاد دارم. کابوس میبینم. از دیدن سربازان در لباس فرم میترسم، چون بلافاصله تصور میکنم که خونریزی داشته، زخمی شده و اعضای بدنشان قطع شده است.»
او سپس دوباره به شمال، به بخش مرزی لبنان و سوریه منتقل می شود. در آن زمان بود که تشخیص داد به درمان نیاز دارد و شروع به ملاقات هفتگی با یک افسر خدمات روانشناسی در یک پاسگاه کرد. بیشتر سفرها به آنجا بدون مشکل بود، اما نه همه. او میگوید: «به سمتش میرفتم و بارانهای موشکی وحشتناکی میبارید.» او توضیح میدهد که طبق دستورات، پیادهروی از ایستگاه اتوبوس تا پاسگاه ممنوع بود؛ او باید منتظر میماند تا کسی او را سوار کند. «در حین انتظار، پنج موشک درست جلوی من اصابت کرد. پناهگاهی نداشتم. هیچ ماشینی در خیابان نبود، فقط من بودم، کاملاً تنها. آنقدر ترسیدم که فکر کردم میمیرم. این باعث شد که ترس شدیدی از صدا پیدا کنم؛ حتی بسته شدن یک در میتوانست باعث احساس وحشت شود. اما این برای افسرم مهم نبود.»
اندکی بعد، در اواخر سپتامبر ۲۰۲۴، اسرائیل به جنوب لبنان حمله کرد. چند روز بعد، یکی از سختترین نبردهای جنگ رخ داد. به طور معمول آغاز شد. یک یگان کوچک از نیروی اِگوز وارد خانهای در روستای العدایسه شد که چندین تروریست حزبالله در کمین آنها نشسته بودند و از فاصله نزدیک آتش گشودند. یکی از سربازان رزمی در نزدیکی مهاجمان کشته شد.
همرزمانش از اِگوز به ساختمان یورش بردند تا از ربوده شدن پیکر او جلوگیری کنند. یائل آنجا نبود، اما همه چیز را میشنید. او توضیح میدهد: «ارتباطات بیسیم داخلی آنها را میشنیدیم. فریادهایشان را میشنیدم، فریاد کسانی که التماس میکردند نجاتشان دهند، از جوانانی که در لبه پرتگاه بودند. بلافاصله آتشبندری گشودیم، اما نتوانستیم نجاتشان دهیم. لحظات آخرشان را شنیدم.» شش سرباز رزمی در آنجا کشته شدند؛ دهها نفر زخمی شدند.
او به یاد میآورد: «چند روز بعد تلفنهایمان را پس گرفتیم و چهره کشتهشدگان را دیدم. یکی از آنها شاگرد مادرم بود. این مرا شکست. دچار فروپاشی عصبی شدم.» یائل هیچ حمایتی دریافت نکرد و یک ماه کامل نتوانست حتی با افسر خدمات روانشناسی ملاقات کند. او میگوید: «ارتش مانع از دریافت درمان من شد.» تنها پس از اینکه مادرش با فرمانده گردان تماس گرفت، او با یائل ملاقات کرد. او میگوید: «به او گفتم که به خودم آسیب میزنم و افکار خودکشی دارم. اغراق نمیکردم. دیگر نمیخواستم با این رنج زندگی کنم، این واقعیتی که در آن کودکان ۱۸ ساله کشته میشوند و من آخرین لحظات آنها را میشنوم. با این موضوع موافق نیستم. از این حمایت نمیکنم.» افسر خدمات روانشناسی دستور داد او را از خدمت رزمی خارج کنند. حدود دو ماه بعد، در دسامبر ۲۰۲۴، از نیروهای دفاعی اسرائیل مرخص شد.
وقتی به خانه بازگشت، علائم بیماری با تمام قدرت بر او مستولی شدند. احساس میکرد پژمرده میشود. او به یاد میآورد: «سایهای از یک انسان شدم. دیگر زیبایی زندگی را نمیدیدم. همه چیز را خاکستری میدیدم. هر روز باید با حملات شدید وحشتبار کنار میآمدم که خودم را میخراشیدم و میزدم. افسرده بودم. بسیاری از دوستان دوران مدرسهام را از دست دادم؛ آنها نمیتوانستند آنچه را که من میگذراندم تحمل کنند. نمیتوانستند درک کنند.»
پنج موشک درست جلوی من اصابت کرد... آنقدر ترسیدم که فکر کردم میمیرم. این باعث شد که ترس شدیدی از صدا پیدا کنم؛ حتی بسته شدن یک در میتواند باعث حمله پانیک شود. اما برای افسرم مهم نبود.»
در او نه تنها درد، بلکه خشم نسبت به فرمانده گردانش («او آدم کثیفی است») و در نهایت نسبت به کل سیستم ایجاد گشت. «دولت زندگی مرا نابود کرد، و پس از نابود کردن زندگیام، حتی به خود زحمت نداد درمانی را که نیاز داشتم به من بدهد. مرا مجبور کرد ثابت کنم که آسیب دیدهام، تا برای به رسمیت شناخته شدن بجنگم.»
امروز، او همچنان تحت درمان است، داروهای روانپزشکی مصرف میکند و سعی در تسکین درد دارد. او در تغییر ارزشها و قطب نمای اخلاقی خود، نقطه امیدی مییابد. او توضیح میدهد: «قبل از ارتش [به شدت راستگرا بودم]، کسی بودم که میگفت ‘مرگ بر اعراب’. این افسانهای بود در مدرسه که بر من تأثیر گذاشته بود. اما پس از جنگ فهمیدم که بین تروریستهای حماس و غیرنظامیان فلسطینی که خواهان صلح هستند، که میخواهند زندگی کنند، تفاوت وجود دارد. شرایطی را دیدم که مردم در غزه در آن زندگی میکنند. برایم روشن شد که چیزی باید تغییر کند، که باید برای برابری و صلح تلاش کنیم. این تنها راه نجات کودکان، نجات همه ماست.»
نیروهای دفاعی اسرائیل (IDF) در پاسخ خود اعلام کردند که «سلامت روان نیروهای خود را بخش جداییناپذیر مسئولیت خود در قبال آنها و مؤلفهای اساسی از قابلیت عملیاتیشان میدانند». در ادامه آمده است: «نیروهای دفاعی اسرائیل به طور مستمر برای انجام تدارکات لازم در زمینه مراقبت از نیروهای خود در این حوزه تلاش میکنند. در طول کل دوره مورد بحث، این سرباز مطابق توصیههای حرفهای تحت نظارت متخصصان پزشکی و فرماندهان مربوطه، قرار داشته است. علاوه بر این، به دلایل محرمانگی اطلاعات پزشکی، نمیتوانیم جزئیات بیشتری ارائه دهیم. ما تأکید میکنیم که به رسمیت شناختن توسط بخش توانبخشی نه به تهیه گزارشهای داخلی نظامی و نه به ارزیابی فرمانده بستگی دارد.»
ارتش افزود که « برای تقویت مراقبتهای بهداشت روانی، به ارائه کمکهای حرفهای لازم به نیروهای مسلح و پر کردن شکافهای احتمالی» ادامه خواهد داد. آمین.
تمام نشریات ما رایگان و تحت مجوز کپیلفت هستند.
آنها میتوانند به طور کامل یا جزئی،
مشروط به شرایط زیر بازنشر شوند:
عنوان و محتوا باید حفظ شود (متن، تصاویر، یادداشتهای ویراستار یا مترجم، ستونهای جانبی)
از نویسنده (گان) و/یا مترجم(ین) باید نام برده شود
یک لینک قابل کلیک به منبع باید ارائه شود.
هرگونه کسب درآمد یا استفاده تجاری از این نشریات ممنوع است و مشمول اقدامات قانونی خواهد شد.








