بر سر میز مذاکرات درباره لبنان، آنچه عرضه میشود نه دیپلماسی، بلکه پیشغذایی از گوشت و خون انسان است؛ که بیش از هر چیز، انزجار برمیانگیزد
فریاد از صمیم قلب یک زن لبنانی
بقلم لینا الطبال – 11 آوریل 2026
ترجمه از تلاکسکالا
English- Français - Deutsch - Español- Italiano-فارسی - عربية
تجربه تاریخی دولت ویشی نشان میدهد که برخی حکومتها تنها در یک مهارت تبحر دارند: مذاکره. آنها در حالی بر سر میز گفتوگو نشستند که تانکهای آلمانی از کنارشان عبور میکردند و خیابان شانزهلیزه زیر گامهای پیروزمندان به لرزه درمیآمد. با ظاهری آراسته، کراواتهایی مرتب و عطری فرانسوی، اسناد را یکی پس از دیگری امضا میکردند و در نهایت، با نگاهی آمیخته به ناز سیاسی، رضایت اشغالگران را جلب میکردند.
در نقطه مقابل، جریانی قرار داشت که آن زمان «تروریسم» یا «راهزنی» خوانده میشد، اما بعدها نام «مقاومت» به خود گرفت. مقاومتی که هرگز به میز مذاکره دعوت نشد، بلکه بهای خود را با خون پرداخت: تبعید، اعدام در میدانها، محاکمه و بدنامسازی.
در چنین فضایی، دولت ویشی— در گذشته ای دور که شاید همین صبح امروز می بود، تفاوتی ندارد، زمان تنها یک توهم است—به این جمعبندی رسید که راه نجات، تسلیم در برابر دشمن است؛ تصمیمی که بیش از آنکه فداکارانه باشد، پرسشبرانگیز و حتی منزجرکننده به نظر میرسد.
امروز، در نسخهای لبنانی از همان روایت، گفته میشود که «تنها دولت حق مذاکره دارد». اما این پرسش مطرح است: آیا اساساً دولتی با حاکمیت کامل، تصمیمگیری منسجم و ارادهای مستقل وجود دارد؟ تصویری که ارائه میشود، رسمی و مطابق قانون است، اما یک عنصر کلیدی در آن غایب است: واقعیت.
در این میان، صحنهای شکل گرفته که بهسختی میتوان آن را صرفاً استعاری دانست. مذاکراتی که زیر آتش و در میانه درگیریها انجام میشود. در چنین شرایطی، بنیامین نتانیاهو با رویکردی که بیش از هر چیز یادآور محاسبات نظامی است، از آغاز گفتوگوهای صلح با لبنان سخن میگوید؛ صلحی که شروط آن را خود تعیین میکند، با ابزار قدرت پیش میبرد و از حمایت غرب برخوردار است.
از افکار عمومی خواسته میشود اینبار به جدیت این وعدهها اعتماد کند و سوابق گذشته را نادیده بگیرد. اما واقعیت این است که پذیرش چنین شرایطی، به معنای نادیده گرفتن تجربههای پیشین و حتی پذیرش تدریجی نوعی فروپاشی است.
در تحلیل تحولات منطقه، تلاش میشود جبههها از یکدیگر جدا نشان داده شوند: ایران در یک سو، لبنان در سوی دیگر و غزه در نقطهای دیگر. با این حال، بسیاری بر این باورند که این درگیریها در واقع اجزای یک بحران واحد هستند که بهصورت پراکنده مدیریت میشوند.
در داخل لبنان نیز، شکاف دیدگاهها بهوضوح قابل مشاهده است. برخی همچنان به سیاستهای نتانیاهو با نوعی همدلی مینگرند و حتی در تلاش برای توجیه اقدامات او هستند؛ رویکردی که از نگاه منتقدان، به معنای چشمپوشی از واقعیتهای میدانی و رنجهای انسانی است.
این در حالی است که پرسشهای اساسی همچنان بیپاسخ ماندهاند: چگونه میتوان به وعدههای فردی اعتماد کرد که با اتهامات بینالمللی مواجه است؟ چگونه کشوری که هنوز با پیامدهای جنگ دستوپنجه نرم میکند، میتواند به چنین روندی دل ببندد؟
در نهایت، مسئله اصلی به این پرسش بازمیگردد: چه کسی حق مذاکره دارد؟ آیا این حق متعلق به امضاکنندگان توافقهاست یا کسانی که هزینههای واقعی را میپردازند؟
برخی تحلیلگران معتقدند که در تاریخ جنگها، یک قاعده نانوشته همواره تکرار شده است: طرفی که مقاومت میکند، نقش تعیینکنندهتری در شکلدهی به نتایج دارد. نه به دلیل رمانتیسم، بلکه به این دلیل که سرمایه اصلی او—یعنی کرامت—قابل معامله نیست.
در این چارچوب، مقاومت بهعنوان پدیدهای برخاسته از بستر اجتماعی و تاریخی لبنان توصیف میشود؛ جریانی که خود را وابسته به هیچ قدرت خارجی نمیداند و هدف اصلیاش را حفظ هویت و تمامیت سرزمینی تعریف میکند.
در مورد ایران نیز، دیدگاهها متفاوت است، اما یک نکته مورد تأکید قرار میگیرد: این کشور در برخی مسائل کلیدی، از جمله موضوع اورشلیم، رویکردی متفاوت از سایر بازیگران اتخاذ کرده است. او بر سر اورشلیم مذاکره نکرد، در حالی که دیگران حتی بر سر نام آن مذاکره کردند.
در نهایت، تاریخ بارها نشان داده است که دو رویکرد همزمان وجود دارند: مذاکره و مقاومت. گروهی با هدف بقا به توافقها تن میدهند، و گروهی دیگر هزینه این تصمیمات را میپردازند.
اما آنچه در حافظه تاریخی باقی میماند، اغلب روایت کسانی است که ایستادگی را انتخاب کردهاند.


